نه...!همه نباید برن دانشگاه.یه لحظه به اطرافیانتون فکر کنید:
چند نفر رو میشناسید که تحصیلات دانشگاهی دارن ولی کار نمی کنن؟(بخصوص خانم ها)
چند نفر رو میشناسید که کارشون از اول هم چیز دیگه ای بوده و هیچ ربطی به رشته دانشگاهیشون نداره؟
چند نفر رو میشناسید که دارن تو دانشگاه تحصیل میکنن و با بدبختی و سختی و غرولند و نارضایتی فقط میخوان مدرک بگیرن و برنامه هم ندارن تو این رشته کار کنن؟
چند نفری رو یادتون اومد.نه؟حالا تعمیمش بدید به کل...!
وقتی تصمیم به ادامه تحصیل میگیریم باید با خودمون رک باشیم.آیا من باید رشته نظری بخونم یا فنی؟باید برم دانشگاه یا سازمان فنی حرفه ای؟از رشته ای که انتخاب کردم چقدر می دونم؟واقعا علاقه و استعداد من در این رشته اس؟ادامه تحصیل در کیفیت زندگی آینده من تاثیر میذاره؟...؟
همه باید ازدواج کنن؟
نه...!هر کس حق داره اونطوری زندگی کنه که میخواد و با شرایطش جور در میاد.
تحت فشار قرار دادن مردان و زنان جوان برای ازدواج اونم به دلیل واهی : مردم چی میگن؟دیگه داره از سنت میگذره...و تن دادن جوانها به این ازدواجها چی بجز ازدواج های ناموفق بوجود میاره؟هیچی...!
حالا اومدیم و ازدواج هم کردن...همه باید بچه دار بشن؟؟؟!
نه...!باور کنید نه...!کی گفته بچه شیرینی زندگی رو زیاد میکنه؟مگه بجز گریه های شبانه و خرجای سر به فلک زده و مسیولیت چند برابر شده پدر مادر چیز دیگه ای هم داره؟تازه این فقط مربوط به دوران نوزادیه.از خرج مدرسه که بگذریم میرسیم به کیفیتت آموزش و حرص خوردن بدون توقف والدین.بعد دوران نوجوونی و سربه هوا شدن و ... و بعدش جوونی و ...ای بابا...بچه ها همیشه بچه هستن...اصلا این دو تا جوون نمی خوان بچه داشته باشن.به مردم چه ربطی داره...؟
تازه از مسایل اجتماعی و اقتصادی افزایش جمعیت فاکتور می گیریم...
هممون با توجه به شرایط زندگیمون با خیلی از این بایدها و نبایدها مواجه شدیم..
نسل ها تغییر میکنن.دنیا عوض میشه.شرایط دگرگون میشه.هیچ دلیل و برهانی نمیتونه و نباید باعث بشه که نسلهای جدید در چهارچوب نسل های قبل از خودشون زندگی کنن.
درست زندگی کنیم... :-)
در طي يك دوره آموزشي هم كلاسي اي داشتم كه مستند ساز بودن و بيشتر مستندهاي اجتماعي مي ساختن.يك بار در كلاس بحث ازدواج و حلقه ازدواج شد و ايشون مطرح كردن كه چرا زنهاي جوان كه تازه ازدواج كردن حلقه دستشون نميكنن؟نظر ايشون اين بود كه زنهاي جوان با هزار اميد و آرزو ازدواج ميكنن و بسياري از اونها به نوعي خواستار رهايي از سلطه پدرانشون هستن و ازدواج نه تنها روياي اونها رو محقق نميكنه بلكه با جهنمي جديد و به مراتب بد تر از جهنم خانه پدري مواجه ميشن و من به شخصه شاهد اين موضوع ميان دوستانم بودم.
خانمها در جامعه ما و بسياري از جوامع ديگه دوره شادي ندارن.اين رو حتي بين كودكان دختر در مهد كودكها ميتونيد مشاهده كنيد.جنب و جوش دخترها بسيار كم تر هست.كمتر در بازي ها شركت ميكنن.كمتر قهقهه كودكانه سر ميدن و بعضا گوشه گير هستن.دختران نوجوان در مدرسه ها به همين منوال و دختران جوان همينطور.
در مركز قرنطينه جديدي كه من مشغول بكار شدم دختران 7 تا 18 ساله نگهداري ميشن و واقعا حضور در بين اونها من رو افسرده ميكنه در حالي كه زمان آموزش با پسرها اصلا با اين مشكل روبرو نبودم.اين دخترهاي جوان بي انگيزه،ساكت،غمگين و بدون هر گونه ايده اي در مورد آينده،زندگي،تحصيل و هر چيز ديگه اي هستن.
ميان دوستان جوان خودم چندين سال هست كه نتونستم يك مهماني دخترانه ترتيب بدم...!!!
گاهي فكر ميكنم مردان جامعه،پدران،برادران،دوستان،همسران و حتي همكاران با توجه و احترام بيشتر به خانمها ميتونن زنگي براي اين جنس حساس رو لذت بخش تر،شادتر و سالمتر بكنند.وقتي براي يك زن احترام، توجه ،عشق و آرامش مهيا بشه او بهترين دوست،صبورترين همسر،فداكارترين مادر و مسئوليت پذيرترين كارمند ميشه...و تمام توانايي هاي مثبت زنانه اش رو به كمك ميگيره تا برترين باشه.
اگه ننويسم اينجا،همينجا،بيخ گلوم ميمونه خفه ميشم!حالا ميدونم نوشتنش اثري نداره و اصلا اگرم قرار بود اثر داشته باشه وبلاگ من خواننده زيادي نداره ولي مينويسم.بحث مرگ و زندگي خودمه بالاخره!
حالا چي شد كه اومد بيخ گلوم گير كرد؟همينطوري داشتم از جلوي تلويزيون رد ميشدم(اول بگم بنده خصومت ديرينه با اين رسانه جمعي خطرناك دارم) خلاصه ميگفتم...داشتم از جلوي تلويزيون رد ميشدم گوشم افتاد! به يكي از اون ديالوگهاي آبكي تلويزيون... : حاج خانوم من بخاطر شما و بچه تون اين كار خير رو انجام دادم شما را به خدا به كسي نگيدها...كار خير ثوابش تو اينه كه مخفي باشه...!
اي خدا...اينم شد حرف؟شد شعار؟شد فرهنگ؟اين يعني شما در پنهان كارهاي خوب و خير انجام بديد ولي در عيان و آشكار كارهاي بد و نادرست...؟!
كار خير اصلا چي هست؟غير از اينه كه شما دل كسي رو شاد كنيد؟كار خير فقط كمك نقدي و غير نقدي نيست.فقط تهيه جهاز واسه يه دختر بي بضاعت نيست.فقط آزاد كردن كسي كه بخاطر مبالغ ناچيز و چك برگشتي به زندان افتاده نيست.كه بگيم من توان چنين كارهايي رو ندارم پس انجام نميدم و اوني هم كه توانش رو داره(توان مالي بخصوص)يه كاري كه ميكنه وجدانش آروم بگيره بره به كارهاي بدش برسه چند سال ديگه باز يه پولي خرج كنه وجدان آسوده بخره...!
كار خير ميتونه تشكر از راننده تاكسي و اتوبوس يا رفتگر محل باشه...كار خوب ميتونه ميوه و خوراكي دادن به يه بچه دست فروش باشه،ميتونه آب و دون و غذا گذاشتن در محلهاي خاص براي پرندگان يا حيوانات ديگه باشه،ميتونه كمك كردن به يه آقا يا خانم پير باشه كه بارشون سنگينه يا دادن صندليتون تو اتوبوس به ديگران،اصلا كار خير ميتونه رعايت حقوق ديگران باشه...نه يك وظيفه،نه خريدن وجدان آسوده...
كار خير بايد عادت باشه،فرهنگ باشه ،روزمره باشه و مهمتر از همه عيان و آشكار باشه...نميگم خودتون بريد تو بوق و كرنا كنيد ولي بذاريد ديگران كار نيك شما رو ببينند و به خوبي ازتون ياد كنن...يك الگو باشيد...
آخيش...خوب همين بود
- يادته خان دايي پارسال عيدي نداد؟منم امسال به بچه هاش عيدي نميدم.اصن آدماي خسيسي هستن.نشد بيان خونه ما يه دسته گلي،شيرنيي چيزي دستشون باشه و و و ...!
- يادته خان عمو چه ميوه هايي گذاشته بود واسه عيدش؟خجالت هم نميكشن.اصن هميشه همينطورنا.خوب نمي تونن شيرني و ميوه درست حسابي بذارن جلوي مهمون مهموني ندن و و و ...!
- واي آخ جون...امسالم بريم خونه پري خانم يكم به شلختگي خودش و دختراي ترشيده اش بخنديم...همينه دختراش موندن ور دلش ديگه...!(توجه : پري خانم در اينجا فقط يك كاراكتر است!)
- واي دوباره بايد بريم ديدن فلان فك و فاميل يا همسايه كه ميخوام سر به تنش نباشه...!
چند روز بعد در مراسم ديد و بازديد :
- واي خان دايي جون...قربونتون برم...چقدر دلم براتون تنگ شده بود.آخه اين كه نشد ما سال به سال فقط شما رو ببينيم كه بابا...
- واي خان عمو جون فداتون بشم.مثل هرسال آدم نمي دونه مياد خونه شما ميوه و آجيل عيد بخوره يا خجالت...!
- واي فك و فاميل جون يا همسايه جون نميدوني چقدر خوشحالم كه اين مراسم عيد هست يه بهانه اي بشه ما حداقل شما رو سالي يه بار ببينيما...!
- سلام پري خانم جون اينا...ماشالا ماشالا هيچ كس مثل شما سليقه دكوراسيون منزل نداره باور كن...دختراي خوشگلت كجان؟ايشالا تا آخر امسال بچه به بغل ميبينيمشون...!(چه سرعتي!)
اين صحنه ها در هر مناسبتي ديده و شنيده ميشن.كه بنظرم مراسم حاجي خورون ! هم مثال بسيار خوبي براي اين قبيل ديالوگها پيش و پس از مراسمه...!
بعضيام عقيده دارن : من اگه قراره فك و فاميل رو سالي يه بار ببينم ميخوام اصلا نبينم.
اينم يه جورشه كه خوب وفايد و مضرات خاص خودش رو داره.اگه همه همينطور فكر ميكردن حساب كنين ببينين چقد دردسر و خرج دم عيد كم ميشد...
به هر حال اين آخري اونجوري نيست كه بنده ميپسندم . پس فعلا تا سال بعد...بريم از ميوه ها و آجيل ها و عيدي ها لذت ببريم.و اونور عيد هم بيوفتيم به رژيم كه اين همه آجيل و شيرني آب بشه...
براي تمام دوستاني كه اين صفحه رو ميبينن آرزوي سالي خوش همراه با خبر هاي خوب و سلامتي و موفقيت دارم.
بهارتان سبز
زن ايستاد،پسرك هم ايستاد و با چشمان اشك آلود به مادرش نگاه كرد و تنها چيزي كه نسيبش شد... يك سيلي محكم بود!
مردمي كه در اطراف بودند زير چشمي نگاهي كردند و رد ميشدند.بچه ها با دلسوزي آشنايي پسرك را نگاه مي كردند.پسرك بهت زده بود.پس از لحظه اي اشكش سرازير شد و به دامن مادرش پناه برد.تقريبا ناله ميكرد... مامان...ماماني...
در هنگام ترس و ناچاري آغوشي جز آغوش او و نامي جز نام او را نمي شناخت.حتي از خشم او هم به خودش پناه مي برد.
زن دست پسرك را گرفت و دور شدند...پسرك با هق هق و سر پايين انداخته همچنان زير لب مادرش را صدا مي زد...!
فكر ميكنم همه ما انسانها – يا حداقل كساني كه به اطرافشون بيشتر نگاه ميكنن – از دوران نوجواني كه ذهن شروع به گسترش و تخيل و تفكر ميكنه روياهايي رو در ذهنمون پرورش ميديم.وقتي شرايط تحقق اين رويا بوجود مياد به اجرا درش مياريم و شايد ديگران رو هم دعوت به همكاري كنيم(چه اشتباهي)!
اين روند ادامه پيدا ميكنه ، بنظر مياد پيشرفتهايي رخ داده و احساس رضايت و ميل به بهتر شدن و تغيير دنيا! بوجود مياد تا اينكه يك روز واقعيت ها از گوشه و كنار خودشون رو نشون ميدن-طغيان ميكنن انگار گوشه اي منتظر بودن و امروز روزيه كه بايد متحر بشي-محاسبات اشتباه از آب در مياد و نتايج معكوس ميشن.
البته هميشه امكان حالت ديگه اي هم هست....شايد اگر اون رويا فردي بود ، طي گذشت زمان شناخت از اطراف بيشتر شده بود و ميخواستي قبل از اينكه چيزي رو تغيير بدي خودت رو تغيير بدي و انسان بهتري بسازي....اونوقت شرايط متفاوت بود.(اگر روزي با چنين فردي مواجه بشم حتما بهش غبطه ميخورم...)
ولي حالا بنظر مياد فقط دو راه پيش رو داري : يا بايد دست از اولين و پاكترين و شايد خودبينانه ترين رويات برداري (رويايي كه براي به تحقق پيوستنش چند سالي تلاش كردي) و يا دوباره امكانات رو بسنجي ، تمام چيزهايي كه طي چند سال ( سالهاي سپري شده از نوجواني به جواني) ديدي و ياد گرفتي كنار هم بذاري و راه جديد و موثر تري پيدا كني ...
بايد اميدوار باشي رويات بهت دروغ نگفته باشه ، ياد گرفته باشي از تجربه ها استفاده كني ، راه بهتري وجود داشته باشه و مهمتر از همه حالا به شناخت بهتري از خودت و اطرافت رسيده باشي كه بتوني از راه جديدت استفاده كني ...خوب...واقعيت اينه كه نميشه اشتباه نكرد... :-)
اميدوارم هيچوقت روياهاي زيبا و پاك از خاطره ها محو نشن و دچار روزمرگي زندگي ماشيني امروزمون نشيم...

امروز کلی فال و آدامس رو دستشون مونده بود.آخه هوا سرده و مردم خیلی
سریع از کنار هم عبور میکنن تا به خونه های گرم و امنشون برسن.تازه ديشب
سردتر بود و زهره اصلا نتونسته بود چیزی بفروشه واسه همين مادرش کتکش زده
بود.به چشمای درخشانش نگاه کردم ترس یا تنفری توش نبود.این یه اتفاق طبیعی
بر اثر نفروختن آدامسها بود و همه میدونن پیش آمدهای طبیعی تکرار میشن!ولی
برای من، این ،کار اجباری و کودک آزاری بود که با دیدن بدن نحیف و پوست
از سرما سرخ شده زهره بیشتر فکرم رو مشغول و اذیتم میکرد.
ياسمن زياد حرف نميزد ولي شکلاتي رو که بهش دادم دوست داشت ، گفت پسر خاله
زهره 6 تا از آدامساش رو بزور ازش گرفته ريخته دور حالا اگه مامان زهره
بفهمه… . بازی و لجبازی های ساده و شیرین کودکانه که زهره و پسرخاله اش
بزودی فراموشش میکردن ولی برای نون اون شب خونه که از در وارد نمیشد و تو
سفره نمی نشست دلیل منطقیی نبود.
حالا دیگه صحبتمون گل کرده بود و میل به حرف زدن رو کاملا درونشون احساس
میکردم.بچه ها همیشه دوست دارن حرف بزنن و سوال کنن ولی حرفای دوستای من
کمی متفاوت از بقیه بچه ها بود.
زهره از دختر همسايه گفت که مامان و داداشش ميفروشنش. يه بار به خاطر اون
کلی پول گرفتن ولي همه رو خرج بقيه کردن . توی اون خونه هيچکس دخترک رو
دوست نداره.ميخواد برگرده افغانستان ولي شناسنامه نداره.
چی باید میگفتم؟اصلا به چی و چطور باید فکر میکردم؟آیا میدونستن دارن درباره چه واقعیت تلخی -چه جنایتی-حرف میزنن؟
به صورتهای معصومشون نگاه کردم.به صدا و خنده شیرینشون گوش کردم و…سکوت …
یاسمن روش رو کرد به طرف پنجره بزرگ آخر اتوبوس و شروع کرد به شعر خوندن…پرسیدم مدرسه میرین؟
هر دو، تا درس آقاي ايراني سواد داشتن.اگه مجبور نبودن قند بشکونن و
کار کنن شايد میرفتن مدرسه و بیشتر یاد میگرفتن. چقدر دوست داشتن شعر آخر
کتاب رو بخونن و بیشتر بشمارن…
کم کم توجه زهره به لباس،کفش،کیف و موبایل من جلب شد.تو چشمام نگاه
کرد…نمی دونم چی دید یا چی فکر کرد ولی من تعجب و ابهام و کنجکاوی کودکانه
اش رو دیدم که گاهی به ترسی بزرگسالانه از تامین معاش و آینده نامعلوم
آمیخته میشد و راه خودش رو بین بازی ها ،لجبازی ها،قهر و آشتی های زودگذر
و خنده های شاد کودکانه باز میکرد تا تبدیل به حرکات خشن،الفاظ رکیک گاه
به گاه و تعقیب و گریز برای مقداری پول بشه.
سیبی که دستمون بود افتاد روی کف اتوبوس و قل خورد رفت جلو و وقتی همه با
تعجب به سیب نگاه می کردن ما هر سه خندیدیم.اتوبوس داشت به مقصد
میرسید.وقت برای آشنایی کوچیک ما داشت تموم میشد…من باید میرفتم خونه و
دوستای کوچولوم باید منتظر وانتی میموندن که بیاد و ببرتشون خونه…
خونه؟!(یک لحظه از واژه آشنایی که به ذهنم رسیده بود خنده ام گرفت)…خونه
نه! یه آلونک که از اینجا خیلی دور بود .
و فردا باز روز دیگری شاید مثل امروز یا شاید سردتر …
آخر از همه از اتوبوس پیاده شدیم.ياسمن گفت ما هميشه غير از شنبه ها
اينجاييم گفتم پس بازم کلي با هم حرف ميزنيم و کلي شکلات و ميوه
ميخوريم.خنديد…
نميدونستم چي بگم.خالي از الفاظ بودم. مثل فضاي خالي بين تمام اين سه نقطه ها که آخر جمله هاي مجهوله…
سه نقطه هايي که هميشه زندگي ياسمن پنج ساله رو تهديد ميکنه .
پیاده شدیم .کارت تلفنم رو دادم بهشون که زنگ بزنن به کسی. صبر کردم تلفنشون تموم بشه .گفتم کارت بمونه پیشتون لازم میشه.دستام رو از شدت سوز جمع کردم دورم .با تکون دادن سر و یه لبخند ازشون خداحافظی کردم و از خیابون رد شدم.
وقتي رسیدم اونور خيابون ياسمن داد زد خدافظ
زهره و ياسمن داشتن برام دست تکون ميدادن،دستم رو از دورم باز کردم و باهاشون بای بای کردم…مردم نگاهمون میکردن.برخی با تعجب و برخی با تمسخر…
همینطور که دور میشدن با خودم فکر میکردم چقدر راه آلونکشون به خونه من دوره…خیلی پایین…خیلی گوشه…شاید محو در ذهن من ، تمام مسافران اتوبوس ،تمام این عابرین و شاید تمام مردم این شهر…
تاریخ : یک بعد از ظهر سرد زمستانی-1384